سلام خدای خوبم
با یه عالمه افکار در هم و برهم ،با کلی احساسات مخفی ، با هزاران حرف توی سینه اومدم پیشت. از یک سال و نیم پیش وارد دنیای عجیبی شدم.دنیائی که بهش میگن عشق.چقدر سخته اینکه وافعا توی لحظه لحظه های تنهائیت خدا باشه.اما فکر کنی نیست.حالا که چند وقت گذشته روی صندلی عین پیرمردهایی که روی صندلی های لرزون خودشون تکیه میدن و به روزهای گذشته فکر میکنن،نشستم و به زندگی عجیب و غریب پر تلاطم خودم فکر میکنم فکر میکنم به اینکه چطور زندگی رو گذروندم.اما حالا که به اینجا رسیدم احساس میکنم بی نهایت تو رو دارم (چیزی که پارسال احساس نمیکردم) اینقدر تورو توی وجودم احساس میکنم که دارم میترکم.همین احساس بهم حس مسوولیت میده.مثل این میمونه یه شی گرون قیمتی رو داری و به شدت باید مواظبش باشی تا از دستش ندی.اگه ازدستش بدی ممکنه دوباره به دست آوردنش خیلی سخت باشه.
خدایا آرزو میکنم بهم فهم و دانائی بدی.دوست دارم یاد بگیرم چطور زندگی کنم که تو رو از دست ندم.لحظه های این چند وقته رو خیلی دوست دارم.میخوام همینجور باقی بمونه.میخوام همیشه عاشقت باشم.
ولی گاهی وقتا توی این دنیایی که ساختی آدمهای دوروبرم کارهائی میکنن که واقعا بی انصافیه.دیروز با یکی از همین بنده هات حرف میزدم.میگن پرده دروغ بالاخره یه روزی دریده میشه بهم ثابت شد.منم نشونه هات رو میخونم اما جواب بدی رو با بدی دادن به نظرم خوب نیست.و سعی میکنم که خوب باشم.اما چرا بعضی وقتها همین آدمها سوءاستفاده میکنن نمیدونم.شاید از اینکه من بروز نمیدم که بدی اونها رو فهمیدم احساس میکنن که من نفهمیدم.سر همینم سوءاستفاده میکنن نمیدونم.
مثلا سر تمرین بدنسازی مشترکمون با سالار تو باشگاه ،من ضربه های پام رو خیلی یواش میزدم توی پای سالار بهم گفت یواش بزن.منم گفتم باشه دیگه از اون ضعیف تر که نمیشد بزنم وقتی پامو میزدم کنار پاش احساس میکردم دارم نازش میکنم.هی آخ و اوخ میکرد.بهم گفت ضربه های پات خیلی قویه.مونده بودم بهش میگم دیگه چقدر یواش بزنم.آقا فکر کرده دارم از قصد میزنم.آخر سر وقتی ضربه های بغل پا تموم شد و عدد 9 رسید با کنار پاش با تمام قدرت زد توی مچ پام.در حدی که خود استاد صداش در اومد.واقعا به حماقت سالار خندیدم.اولا اگه ادعات میشه رزمی کار میکنی و پس فردا میخوای مبارزه کنی باید تحمل هر ضربه ای رو داشته باشی.دوما اگه میبینی با کوچکترین ضربه ای خیلی دردت میگیره برو پاهاتو قوی کن از زیر تمرین های بدنسازی فرار نکن چهار شنبه ها همیشه تمرینو میپیچونی.سوما وقتی میبینی نمیتونی ضربه های پای منو تحمل کنی بهم بگو سایه بزنم ضربه رو روی پات نخوابونم.چهارما چرا میخوای منو مصدوم کنی.
جالبه حدود 7 ماهه داریم با هم تمرین میکنیم و ادعای رفاقت نزدیکت میشه ووقتی من نیستم میگی دلم واست تنگ شده بود چرا اینجوری برخورد میکنی الله و اعلم.
خب خدایا این فقط یه نمونش .حجت چی ؟یا بهزاد؟یا رضا بنگاهی ؟
نمیدونم چرا وقتی کارشون لنگه زنگ میزنن.یه بار فقط یه بار شد بگن حالت چطوره و کاری نداشته باشن؟چرا منو به خاطر منفعتشون میخوان نه به خاطر خودم؟
خب معلومه بعد از 5 سال بهزاد رو اززندگیم خط میزنم.معلومه وقتی حجت میگه کامپیوترم مشکل داره دیگه واسش درست نمیکنم.معلومه وقتی به حجت سی دی امانت میدم یکیشو میاره وقابشو میشکونه و پدر سی دی رو در میاره و یکیشو میپیچونه.من بهش اعتماد نمیکنم.
معلومه وقتی به بهروز (دوستم) امانتی میدم ،دو روز بعد میرم میبینم امانتی من رفته توی ویترین مغازه واسه فروش چه حسی بهم دست میده.
بهزاد یادش رفته سر قضیه عروسیش با فایملشون چند شب وقتی حتی با پدر خودش مشکل داشت ،وقتی از تبریز فامیلای زنش توی دوران نامزدیش روی مخش ویراژ میرفتن ،وقتی در زیر زمین رو باز کردم و دیدم بهزاد با چشمهای گریون پشت دستگاه داره کار میکنه و ...،وقتی به مشکلات مادی میخورد یا اونشب بارونی که آیندش فکرشو مشغول کرده بود و...،یادش رفته که فقط من بودم که واقعا رفیقش بودم.یادش رفته که وقتی میگفت آخ میگفتم جانم.کم رفیق تنهائیش بودم؟حالا که چند سال گذشته فکر میکنه با خر طرفه.
حسین توپوله یادش نبود وقتی اومده بود گریه میکرد میگفت موتورمو خوابوندن ،آی اوی داود پولمو نمیده ،کی به دادش رسید ؟برخورد بعدش دیگه چی بود نمیدونم.
رفتم خونه محمد کامپیوترش رو درست کنم میبینم خواهرش اومده پشتم نشسته به بهونه کامپیوتر پیش داداشش وجالبه با هماهنگی قبلی با برادر گرامی میخواد طرح رفاقت بریزه.آدم شاخ در میاره محمد بالای ده ساله نون و نمک ما رو خورده من نون و نمکش رو خوردم آخه اینکارها چیه؟
یا مهدی سر عید،با نگاهم بهش ثابت کردم که تو برای پول حاضری همه کار بکنی .حاضری یکی رو له کنی خودت به جائی برسی.تمام ترسو توی نگاهش دیدم وقتی کلید رو بهش دادم.آخه آدم تو جواب منو که یه بنده خدا هستم رو نمیتونی بدی ،تمام بدنت شروع میکنی به لرزیدن ،پس فردا جواب خدا رو چی میخوای بدی؟تا به حال شده از خودت بپرسی که زن و بچه ام از کارهای من میدونن یا نه ؟تا به حال شده به پیر شدن خودت فکر کنی ؟
خب خدایا چیکار کنم از دست این بنده هات؟من که چیزی از اونها نمیخوام و انتظاری ازشون ندارم پس چرا ؟
ولی شکرت که از همه امتحانات موفق بیرون اومدم.
بزرگترین افتخار زندگیم این بود که بنده خدات بهم گفت که تو کی هستی ؟تو رو مثل اینکه واقعا خدا واسم فرستاده ،گفت که بهم یاد دادی بزرگترین و بهترین نوع عبادت خدا رو لمس کنم .
حالا یه امتحان خیلی بزرگ دارم که دوست دارم توش موفق بشم.واقعا سخته کمکم کن.
من حالا به تو میگم خدا ، همینطور باش .نور امیدتو تو دلم روشن نگه دار.کمکم کن از این جا به بعد زندگیم بهتر رقم بخوره.
خیلی دوست دارم فقط باش.