تبليغاتX
در دلم بغضی هست که نمی ترکد هیچ



اینک چشمانم لبریز از اشک است.سلام خدای من امشب جام مهربانی قلبم رو دست میگیرم و میخواهم از عشق تو جامم را لبریز کنی.خدای من ای یگانه آفریدگار لحظه های ناب و خالص تنهائی من.مستم کن.مستم کن از جام وجودت که نیازمند همیشگی عشق ات هستم.تو بدان آرزوئم اینست که گهواره ات ابدی باشد گهواره ای که مرا در آن خوابانده ای و دستان پر مهر فرزندت مرا مالامال از عشقش میکند.که او میداند و من.که از دیدن او من خویش را معنا میکنم و او با دیدن من خویشتن را جستجو.هر دو در کنار هم میتوانیم از زمان  و از مکان که همه سهم ما را از زندگی جاویدان را محدود به نیم نگاهی گذارا میکند،بگسلیم و به نشاندن عشق تو در قلب و جسممان فریاد بزنیم که "چراغ فانوس تو روشن گر شب های ماست".کمکم کن که در ره عشق نیازمند یاری ات هستم و وجود توست که مرهمی بر بال احساسم هست.من و او هر دو تو را میطلبیم.آمده ایم که مستمان کنی ای مظهر طهارت.

خیلی این روزها و شب ها تو رو به خودمون نزدیک میبینم

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 1:50 توسط رضا امینی |



زیر بارون تا اومدم آرزو کنم ،یه پیرمرد با عصا اومد که میخواست بره تو مجمتع مسکونی بهار.دخترش همراهش بود و.........چقدر لبخندی پیرمرد بهم هدیه داد قشنگ بود.

تو کوچه بودم تک و تنها داشتم زیر بارون میومدم خونه .وقتی سرمو کردم رو به آسمون دیدم که دونه دونه از قطره های بارون میگن خدا خدا خدا خدا خدا.

خدا شکرت که هنوزم باهام هستی هواشو داشته باش

 

همینجا همین الان قول میدم دیگه حرفی نزنم حتی وقتی با امیر صحبت میکنیم.

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 21:25 توسط رضا امینی |



استاد رياضي، نمي‌خواست حرف بزند.انگار از اين همه معادلات و نامعادلات دلش گرفته بود.از زندگي

چند سکوت که گذشتنگاه آرام استاد را ديديم  که در هياهوي آن طرف پنجره گم مي‌شد.

- رفته بودند جواب بياورند آسمان ابري بود.. و گياهي، آن طرف تر  نماز باران مي‌خواند..!

و مي‌شد ميان گير و دار ابر و گياه عشق را لمس کرد. ولي دست‌هاي ما حس لامسه نداشت!!!

نمي‌دانستيم نماز باران چند رکعت است؟!!«کجا مي‌شد ميان نامعادلات کلاس‌هاي رياضي،دو رکعت عشق خواند؟!!»

و خيابان را که ديديم: «- دختري پياله‌اي خالي به دست داشت وعشق گدائي مي‌کرد!!!»

و نگاه استاد که به او افتاد... دخترک خجالت نکشيدچون پول نداشت عشق بخرد...!!!

- عشق‌هاي پولي... پول‌هاي عشقي!

و استاد...- که همه نامعادلات رياضي را از بر داشت- خجالت کشيد!...

و چند پسر را ديديم که ميان اين همه هياهو  عشق را به مسخره مي‌گرفتند..! و بعد...

ما به اشاره استاد دفترها را باز کرديم... او گفت، ما نوشتيم:که آيا انسان، منهاي عشق، مي‌شود صفر؟

و او گفت: به عنوان راهنمائي بنويسيدعشق بي‌نهايت است وانسان هم بي‌نهايت!

حالا اصلاً چطور مي‌شود انسان را از عشق کم کرد اما عشق را از انسان نه!»...

و ما فهميديم مسئله اشکال بزرگي دارد که چشم‌هاي کوچک ما آن را نمي‌بيند

ميان آن «خدا» گم است!!!

و گفتمن در راه آمدنم، آدم‌هايي را ديدم که وقت نداشتند آب بخورند...اما، ليوان مي‌خريدند!!!»

- و چند نفر در آخر کلاس صداي خنده آرامشان مي‌آمد.اما...

 ته چشم استاد   خيس تر شد!...و چند سکوت آن طرف‌ترانگار حباب ته ذهن استاد پکيده باشد برگشت و سراسيمه از در رفت بيرون!... فردا که آمديم استاد رياضي نيامده بود.و روي تخته سياه نوشته شده بود:

                                    «اي سوخته سوخته سوختني

                                     عشق آمدني بود... نه آموختني

و من آخر نفهميدم از من، تا.............. عشق

يعني مي‌شود

                                     چقدر خدا... ؟؟؟؟!!!!!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 23:22 توسط رضا امینی |